.
.
.
دل من گرفته زينجا
.
.
.
چه كنم كه بسته پايم
.
.
.
خفقان!!!!
رسالت بي رسالت!!!!
***
نزديك به پايان بهار است
فراواني كار و كمبود زمان، لحظهها و روزها را از من ميربايند
ليكن در حين عبور لحظهها هوايي در سينهام ميپيچد، كمي كه فكر ميكنم بوي آشنايياست كه سنگين روي نبض خاطراتم ميجنبد و هواي درونم را ابري و غبارآلود ميكند، خاطرهاي كه با پايان گرفتن بهار پايان يافت و اينك چنان سرعت گرفت كه در باورم نميگنجد...
زود ميگذرد خيلي زود ... اما ناخوش...
***
روزهای خوشی را برای همگان آرزومندم ... آینده روشن است و ایمان چراغ راه
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنان که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر میداند سحر
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم !!!!!!!!!!!
سهراب
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
***
آري، هميشه بهانه هست؛ براي باريدن به ياد لحظههاي گمشده و نيامده
و هميشه بهانه هست براي شاد بودن و خنده بخشيدن؛ و عيد بهانهاي است براي به ياد آوردن نورستگي طبيعت، و پاسداشت آييني كهن. زنده شدن زمين و به بار آمدن ميوه دلش.
گويند عيد است هر روزِ دلي شاد
هر روزتان عيد باد و عيدتان سراسر شادي
دستتان گرم و دلتان سبز و خندهتان معطر به بــــوي بـهــــــــار
نذر کردم که ببارم
... تا بهار ...
به خواب نيز نميبينمش چه جاي وصال
چو اين نبود و نديديم باري آن بودي
اگر دلم نشدي پاي بند طره او
كياش قرار در اين تيره خاكدان بودي
به رخ چو مهر فلك بي نظير آفاق است
به دل دريغ كه يك ذره مهربان بودي
درآمدي ز درم كاشكي چو لمحه نور
كه بر دو ديده ما حكم او روان بودي
ز پرده ناله حافظ برون كي افتادي
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
***
چه با شتاب آمدي! گفتم برو! اما نرفتي و باز هم كوبهي در را كوبيدي. گفتم: بس است، برو! گفتم: اين جا سنگين است و شلوغ. جا براي تو نيست. اما نرفتي. نشستي و گريه كردي. آنقدر كه گونههاي من خيس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه كن چه قدر شلوغ است! و تو خوب ديدي كه آنجا چه قدر فيزيك و فلسفه و هنر و منطق و كتاب و مجله و روزنامه و خطكش و كامپيوتر و كاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و يأس و دلتنگي و اشك و آشوب و مه و مه و مه و تاريكي و سكوت و ترس و اندوه و غربت در هم ريخته بود و دل گيجِ گيج بود. و دل سياه و شلوغ و سنگين بود. گفتي: اينجا رازي نيست! گفتم: راز؟ گفتي: من رازم. و آمدي تا وسط خطكشها. بعد چشمهات از ميان آن قاب سبز جادو كردند و گويي توفاني غريب درگرفت. آنچنان كه نزديك بود دل از جا كَنده شود و من ميديدم كه حرفها و فلسفهها و كتابها و خطكشها و كاغذها و يأسها و تاريكيها و ترس و آشوب و مه و سكوت و زخم و دلتنگي و غربت و اندوه، مثل ذرات شنِ در شنزار، از سطح دل روبيده ميشدند و چون كاغذپارههايي در آغوش توفان گم ميشدند. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجيب سبك. و تو در دل هبوط كردي. گفتم: چيستي؟ گفتي: راز!
من سحر نميدانم. من فقط روحام را كه بزرگ بود و سنگين بود گستراندم. من سحر نميدانم. گفتي زمستان شدهاي و من دلام به حالات سوخت، پس روحمام را كه بزرگ بود و سنگين بود مثل چادي رويِ تو كشيدم و ذكر عشق خواندم تا تو سوختي. من سحر نميدانم. نفسهات به شماره افتاده بود و روح من با تنفسِ تو ميتپيد. گفتم: «دوستت دارم» و تو ديگر نفس نكشيدي و روح من از تپش ايستاد. گفتم نكند تو را كشته باشم؟ نكند من مرده باشم؟ پس روحام را از روي تو برچيدم اما تو نبودي. غيب شده بودي. گفتم كه سحر نميدانم.
-- روی ماه خداوند را ببوس --
پ.ن: قصه ی فراموش کردن روح و گم شدن در روزها بود ... اونقدر که ... مسموم شد.
آنان كه ميبارند مفتون بارانند
آنان كه ميبازند محكوم انسانند
زآنجا كه ميباري يك ديدهات كافي است
زآنجا كه ميبازم دل كوه سنگيني است
من تشنهام تشنه، عيسي كجا داند؟
تعميد بارانيش روح مرا سازد؟
اينك ميان خواب، بال مرا وا كن
مانند يك نامه سوي خودت تا كن
من ماندهام مانده، ياران من ديروز
بانوي آغازند يا جانشان در گور
خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر
احمد شاملو
پ.ن:
۱. در ميان دو غذا كه از حيث فاصله و از حيث جاذبه يكسان باشند، آنكس كه آزادي انتخاب داشته باشد پيش از آنكه دندان در يكي از آندو فرو برد، از گرسنگي خواهد مرد؛
و چنين است وضع گوپسند بچهاي در ميان دو گرگدرندهي تيزاشتها كه وي از آن هر دو به يك اندازه بترسد، و نيز چنين است وضع سگي در ميان دو گوزن.
- سرود چهارم- كمدي الهي (بهشت) دانته
۲. هیچ وقت فکر نمی کردم توی بهشت این قدر سخت باشه
من مجبورم این کتاب را بخونم حتی اگر ۷ سال دیگر هم طول بکشد.

