اینک اینک، ای زمین خاموش تر
در نهان چون من، ز من در جوش تر
ای نگاهت آتشی بر جان من
دیده ات دریای بی پایان من
آری ای مرغ غریب خسته بال
باز گرد از آسمان های خیال
باز گرد از غرفه مهتاب ها
از فراز بادها و آب ها
باز گرد و باز کن چشمان خویش
باش یکدم میهمان خوان خویش
غرق شو یک لحظه در اعماق خود
تا ببینی پهنه ی آفاق خود
پهنه ی دریای توفان خیز را
باد های سخت موج انگیز را
دره های سهمناک کوه را
بیشه ها را جنگل انبوه را
***
ای دو چشمت رشک نرگس زارها
رحم کن بر جان این بیمار ها
وای اگر بیمار تو خیزد ز خواب
موج چشمش گرد انگیزد ز آب
عشق دریایی است ژرف و هولناک
در کف هر قطره اش تیر هلاک
عشق خوبان مرد خواهد بی هراس
چوبدستی جان بکف، سر ناشناس
کیست اینک کاستین بالا زند؟
بی مهابا دل بر این دریا زند؟
...........................................................................................معلم
تنها تر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام میرانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه بی اعتبار عشق
در سایه فرار خوشبختی
در سایه ناپایداریها
شبها که میچرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دلتنگ
شبها که می پیچد مهی خونین
در کوچه های آبی رگها
شبها که تنهاییم
با رعشه های روحمان تنها
در ضربه های نبض می جوشد
احساس هستی هستی بیمار
در انتظار دره ها رازیست
این را به روی قله های کوه
بر سنگهای سهمگین کندند
آنها که در خطوط سقوط خویش
یک شب سکوت کوهساران را
از التماسی تلخ کندند
در اضطراب دستهای پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست
این را زنی در آبها می خواند
در آبهای سبز تابستان
گویی که در ویرانه ها می زیست
ما یکدیگر را با نفسهامان
آلوده می سازیم
آلوده تقوای خوشبختی
ما از صدای باد می ترسیم
ما از نفوذ سایه های شک
در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
ما در تمام میهمانی های قصر نور
از وحشت آواز می لرزیم
اکنون تو اینجایی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش
کنون تو اینجایی
چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمکهای پریشانم
می چرخد و میگسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه میچیندد
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید ...
دیگر نمی بینم
ما برزمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما هیچ را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ زیرا عشق نفرینیست
من خويشاوند نزديك هر انساني هستم كه خنجري در آستين پنهان
نمي كند. نه ابرو به هم مي كشد و نه لبخندش ترفند و تجاوز به حق نان و سايبان ديگران است.
نه ايراني را به انيراني ترجيح مي دهم و نه انيراني را به ايراني.
من يك بلوچ كرد فارسم، يك فارس زبان ترك، آفريقائي اروپائي استراليائي،آمريكائي آسيائي ام،يك سياه پوست زرد پوست سرخپوستم
كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم
بلكه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم حس مي كنم
من انساني هستم در جمع انسانها، در سياره مقدس زمين
كه بدون ديگران معنائي ندارم
.....................................................................شاملوی بزرگ
من از کدام دیار آمدم که هر باغش
هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند؟
من از کدام دیار آمدم که در دشتش
نه باغ بود و نه گل؟
تیر بود و مردن بود
و در تب تف مرداد
جان سپرد
گذشت تابستان
دگر بهار نیامد
و شهر شهر پریشیده
بی بهاران ماند
و دشت سوخته در انتظار باران ماند
امید معجزه ای؟
نه
امید آمدن شیرمرد میدان ماند
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
و پایداری شب
ناله هست و شیون هست
امید رستن از این تیرگیِ جانفرسا
هنوز با من هست
امید
آه امید
کدام ساعت سعدی
سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟
حمید مصدق
می بینم صورتمو تو آیینه با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کی از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم میگم که این صورتکه
می تونم از صورتم برش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده بجا
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
غریبی صدات تو قلب می میری
می شکنم آینه تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امید بِبُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
«عاشــقِ عشــق»
در گريزي ناگزير
در شتابي بينصيب
ماهي از رودي جدا
يك دل و صد آرزو
روز و شب از پي گذشت
و اندر آن يادي نگشت
ياد ياري گر نبود
روز من بيهوده بود
¯¯¯
هر دمم مردم چشم پي ز عشقي شد دوان
ساعت دل مي تپيد و ز پي عشقي روان
¯¯¯
در نظر لحظهي عشق بود از دور و برم
ليكنش لذت عشق بود نزديكِ به دور
¯¯¯
عشق من يا به عشق نرفت
يا كه عاشق مكتب عشق نرفت
هر چه بود گشت زمن
يك دلي عاشقِ عشق
دل آسمونت از چی و کی گرفته که دیگه نمی باره
دلم آرزومند باران بی هنگام بهاری ست
بر ما ببار
ای ابر تیره ی سرگشته
سرگشته شد دلمان در انتظار
دلم گرفته است
به ایوان می روم
و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به نور معرفی نخواهد کرد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
دلم خیلی گرفته بود توی ذهنم مرتب این شعر زمزمه می شد
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزينهی آن گياه عجيبی است
که در انتهای صميميت حزن میرويد.
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است.
و تنهايی من شبيخون حجم ترا پيشبينی نمیکرد.
و خاصيت عشق اين است.
کسی نيست،
بيا زندگی را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربکهای فواره در صفحهی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشیام.
بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و يک بار هم در بيابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يک سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم کرد.)
در اين کوچههايی که تاريک هستند
من از حاصل ضرب ترديد و کبريت میترسم.
من از سطح سيمانی قرن میترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايی که خاک سياشان چراگاه چرثقيل است.
مرا باز کن مثل يک در به روی هبوط گلابی در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زير يک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل ياسی از پشت انگشتهای تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حکايت کن از بمبهايی که من خواب بودم، و افتاد.
حکايت کن از گونههايی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دريا پريدند.
در آن گيروداری که چرخ زرهپوش از روی رويای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسايشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسيقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.
و آن وقت من، مثل ايمانی از تابش استوا گرم،
ترا در سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد.
سهراب سپهری